امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه 7 سال و 1 ماه و 5 روز سن دارد

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

گل پسر مامانی و بابایی

ما اومدیم... 😍🤩

22_1_98 سلام به همه دوستای گلمون.  خیلی خیلی روز میشه که به اینجا سر نزدم و مطلبی ننوشتم.. حسابی دلم برا اینجا و دوستای گلمون تنگ شده   حتما به همه تون سر میزنیم عزیزانم.  این هم جدید ترین تصویر از عزیز دل ما که الان کلاس اولی شده:   ...
23 فروردين 1398

حاج بابا...

96-3-26 نازنینم خیلی وقته که اینجا برات مطلبی ننوشتم..از وقتی که پدربزرگت تو بیمارستان بستری شدن و دیگه برنگشتن خونه و برای همیشه از پیشمون رفتن.. خیلی روزای سخت و تلخی رو پشت سر گذاشتیم.نمیخوان بنویسم.. از آنا جون گفتنت کم نبود که حالا حاج بابا هم شد برات خاطره...یادش شد خاطره..که تو با این کوچولوییت بفهمی مرگ چیه و برای روحشون فاتحه بخونی  آذر ماه 95 برای بابا و ما تلخ بود..کلا سال 95 سال خوبی نبود.   ...
26 خرداد 1396

اندر احوالات

95-8-8 گلکم سلام..  برات عکسای این مدتو میذارم و توضیح میدم... این عکس برای شهریور ماهه که خاله جونی ها برای دیدنمون اومده بودن..به خاطر مشهد رفبن مون. این روزها کلا به نقاسی و رنگ آمیزی علاقمند شدی.. این یکی از اون عکساییه که محدثه جون ازت می گیره.. 1باری که دسته جمعی با اتوبوس میرفتیم مهمونی و پسر عشق اتوبوس من.. صبح روز غدیر ..کنار بابا جونی گل.. پارک رفتن های آخر تابستونییی.. از شکار های محی جون.. اینجام اوایل پاییزه .. پسرم داره آفتاب می گیره.. ...
8 آبان 1395

سفر-تابستان 95

بعد از طی شهرهای قائم شهر..شیرگاه..سواد کوه..فیروز کوه.. دماوند و بومهن وارد تهران شدیم.. پایتخت شلوغ و همیشه ترافیک.. و در طول چند روزی که اونجا بودیم به علت خستگی این مدت اصلا نتونستیم از خونه بریم بیرون و حسابی استراحت کردیم.. و به خونواده عمه جون زحمت دادیم.. فکر میکردم اگه بهت پیشنهاد سوار شدن به مترو رو بدم استقبال کنی که برخلف انتظارم موندن تو خونه و بازی با امین جونو ترجیح دادی..فکر کنم شما هم حسابی خسته بودی..  فقط 1روز عصری با هم رفتیم پارکی در نزدیکی خونشون که خوب بود..   غذاهای خوشمزه عمه جون.. ...
2 مهر 1395

سفر-تابستان 95

8 شهریور بعد از خروج از مشهد به سمت قوچان حرکت کردیم..چون می خواستیم از مسیر شمال برگردیم.. البته بخاطر قولی که به عمه ناهید شما داده بودیم برای رفتن به تهران.. نتونستیم از ساری به بعد ادامه بدیم به سمت چالوس و ... البته خب اونا هم حق داشتن..من و بابا وقتی نامزد بودیم رفته بودیم خونشون..یعنی 8 سال پیش. توی مسیرمون به بجنورد.. بعد از گذشتن از  قوچان و فاروج و شیروان و بجنورد وارد استان گلستان شدیم.. اینجا آزاد شهره یکی از شهرهای کوچکش که برای استراحت توقف کردیم و شما هم تو قصر بادیش بازی کردی.. شب رو توی آزادشهر موندیم و فردا صبحش رفتیم به سمت آبشار کبود وال تو نزدیکی گرگان که جای خیلی خو...
2 مهر 1395

سفر-تابستان 95

بار اولی که رفته بودی مشهد کوچیک بودی پسرم.. و تصورت از حرم در حد دیده هات از تی وی و تعریف های ما بود.. و من فکر میکردم موقع مناسبی رو برای این سفر انتخاب نکردیم به دلیل شلوغی این فصل. فکر میکردم اذیت شی یا راحت نباشی..ولی وقتی رسیدیم اونجا با حال خوبی که تو داشتی فهمیدم نگرانیم بی مورد بود. یعنی اصلا مگه میشه رفت اونجا و حال خوب نداشت..توی این قطعه بهشتی زمین.. این شب اولی که پسرم آماده حرمه.. روز دوم.. از همون ابتدا که اتوبوس های کوچک مخصوص سالمندانو دیدی مشتاق شدی سوارشون شی.. و خدا خیرشون بده که همه رو به نوبت سوار میکردن..  پسرم تو صف...
28 شهريور 1395

سفر- تابستان 95

95-6-28 موقعی که دوستای گلمون پیشمون بودن هنوز به طور جدی تصمیم به سفر نداشتیم و من اینبار واقعا به این که میگن" امام رضا خودش باید بطلبه" ایمان آوردم.. و این شد که تصمیم مون برای رفتن به مشهد جدی شد و روز قبل از حرکت 3تایی کلی کار کردیم.از مرتب کردن خونه تا ماشین و شب هم شما و بابایی وسایلامونو تو ماشین جمع کردین و  صبح زود روز شنبه 30 مرداد راهی شدیم..  وقتی تورو بغل کردم تا بذارمت تو ماشین و تو بیدار شدی..تو همون حال خوابیده برای باباجون که داشت مارو بدرقه می کرد لبخند میزدی و من میون لبخند های تو و اشک های حلقه زده تو چشمام از باباجون خداحافظی کردیم و سفرمونو شروع کردیم.. 1ساعتی تو ماشین بیدار ...
28 شهريور 1395

دیدار با خانواده کیاراد جون

95-5-27  بعد از ظهر شنبه یعنی 23 مرداد 95 پیامی از دوست عزیزم مامان کیاراد جون دریافت کردم که تبریزن و اگه وقت داریم همدیگرو ببینیم..   خیلی خیلی خوشحال شدم... آخه خیلی وقت بود که دورادور با هم حرف میزدیم و .. باورش برام خیلی سخت بود دوستای گلمون از بندر عباس.. الان تو شهر ما بودن... بالاخره با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم.. پسر گلم کلی تو خونه ذوق داشتی و هی میپرسیدی پس کی میان؟؟ قرارو بیرون گذاشیم و شما اولش کمی خجالت می کشیدی ولی بعدش بهتر شد.1 هدیه ی کوچولو برای کیاراد جونم خریده بودیم که بردی بهش دادی و بعد یکم با فاصله ایستادی..ولی وقتی دوستت اومد تو ماشین پیشمون..کلی با هم جور شدین.. بابایی و عم...
27 مرداد 1395

این چند وقت

95-5-26 عزیزکم این عکسا برای مرداد ماهه ولی خب نه تاریخ بالایی.. اینبار که با بابایی برای اصلاح موهاتون رفته بودین.. بنزین تموم کرده بودین و با تاکسی مسیری رو رفته و بنزین تهیه کرده و برگشته بودین و کلی برای تو تنوع شده بود و هیجان داشتی و وقتی برگشتین خونه کلی برام تعریف میکردی.. پسرک خسته من اونشب بعد دوش گرفتن.. پارک عباس میرزا.. و علاقه شما 2تا به جمع کردن سنگ.. اینم 1 روز دیگه و 1 پارک دیگه که ماکت جاهای دیدنی شهرمونو گذاشتن.. وارد که شدیم خوودت خواستی با این آقا عکس بگیری..اولش اینجوری نشستی.. ولی بعد.. اینجوری. ...
26 مرداد 1395

ماهگردت مبارک

95-5-23 نازنینم ماهگرد زمینی شدنت مبارک  پسر گلم این ها دلخوشی های کوچیکیه برای من و بابایی تا بهت بگیم چقدر دوستت داریم......  ربیت کوچولوی من عاشقتممممممم  مبارکت باشه مهربونممممممممم...دست بابای گل درد نکنه...  البته پسرم این عکسا برای چند روز قبل از ماهگردنه ولی مامان صبر کردم تا امشب آپشون کنم.. دوستت داریییییییییییییییییییییییییییییییییییییم ...
23 مرداد 1395